محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4957

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خويش رفتم ، خواهرم فلانه ، دختر عمرو ، پيش من آمد و جمال و عقل و دين وى را چنان ديدم كه وى را براى امير مؤمنان پسنديدم و آمدم كه او را به امير مؤمنان عرضه كنم . » گويد : منصور دمى خاموش ماند و با چوب خيزرانى كه به دست داشت به زمين مىزد . آنگاه گفت : « برو تا دستور من به نزد تو آيد . » و چون برفت گفت : « اى ربيع اگر بيت جرير نبود كه در بارهء بنى تغلب گويد : « ميان تغلبيان دانى مجوى « كه اگر دايى زنگىاى باشد از تغلبى محترمتر است . » « اگر نبود خواهر وى را به زنى مىگرفتم . كه بيم دارم فرزندى بيارم و او را به سبب اين بيت عيب گيرند ، پيش وى رو و بگوى كه امير مؤمنان مىگويد : اگر حاجتى جز اين ازواج دارى انجام مىدهم ، اگر به ازدواج حاجتى داشتم پيشنهاد ترا مىپذيرفتم ، خدايت به سبب آنچه در نظر گرفته بودى پاداش خير دهد ، من به جاى آن ولايتدارى سند را به تو دادم » گويد آنگاه به وى دستور داد كه به آن شاه نامه نويسد كه اگر اطاعت آورد عبد الله بن محمد را به دو تسليم كرد . بهتر . گر نه با وى نبرد كند . ولايتدارى افريقيه را نيز براى عمر بن حفص نوشت . گويد : هشام بن عمرو تغلبى سوى سند رفت و ولايتدار آنجا شد عمر بن حفص حركت كرد و از ولايتها گذشت تا به افريقيه رسيد . وقتى هشام بن عمرو به سند رسيد نخواست كه عبد الله را بگيرد و به كسان چنان وانمود كه به شاه نامه مىنويسد و مدارا مىكند . خبر به ابو جعفر رسيد و بنا كرد به هشام نامه مىنوشت و او را به شتاب وا - مىداشت . در اين اثنا در يكى از ولايتهاى سند خارجيانى قيام كردند و هشام برادر خويش سفنج را سوى آنها فرستاد . سفنج حركت كرد و سپاه را مىبرد . راه وى از مجاورت آن شاه بود . در اثناى راه غبارى ديد كه از موكبى برخاسته بود و پنداشت